ناگفته

-سلام دختر

- سلام خرسی!چطوری؟ چه عجب یاد ما کردی؟ شماره ام یادت بود؟

- مهلت بده با اون زبونت! خوبم، الاغ من همیشه به یادتم فقط وقت نمیشه

- بعله میدونم شما الان وایس پرزیدنتین واسه همین وقت ندارید.

- تو درست نمی شی. شد من یه بار زنگ بزنم مث آدم تحویل بگیری؟

- خب آخه حتما یه شکم دردی داری دیگه وگرنه نازلی کجا ما کجا؟

-مَرَضی،مَرَضی! دلم برات تنگ شده بود گفتم زنگ بزنم.هیچ شکم دردی هم ندارم. داشته باشم میرم دکتر نمیام پیش یه خل و چل دیوونه مث تو !

 قهقهه مرضیه از پشت تلفن خنده خودم را هم درآورد.این زن یک پارچه شور و هیجان بود. همیشه اول با شوخیهایش توی ذوقت میزد و بعد که حسابی حرص در میاورد دست از شوخی بر میداشت.

- خب حالا چطورایی؟ زنده ای؟ کار خوب پیش میره؟

- ای بدک نیستم کار هم خوبه بالاخره از هیچی که بهتره

- گفتی دلت تنگ شده واسم! وقت داری امروز همدیگر و ببینیم؟ آخه منم دلم برات تنگ شده!

- آره ه ه. خیلی خوبه. غروب بریم قدم بزنیم تو همون پارک همیشگی باشه؟

- باشه ساعت 6 خوبه؟

- عالیه

- پس من 6 اونجام دم حوضش

- میبینمت

تلفن را که گذاشتم روی تخت ولو شدم.چقدر دلم برای یک هم صحبت  تنگ بود. این زندگی ماشینی امروزی همه چیز را از آدم میگیرد. یکی از این چیزها همین روابط دوستانه است. سالها همه شبها دوتایی میرفتیم پارک  قدم میزدیم و درد دل میکردیم. اما از وقتی هر کدام قاطی زندگی و کار شدیم راه رفتن و درد دل یادمان رفت!

تیک تیک ساعت روی دیوار باعث شد نگاهم روی عقربه های ساعت بچرخد.ساعت نزدیک پنج است و تا پارک بیست دقیقه راه دارم. جلوی آینه کمی خودم را تماشا می کنم. آرایش ملایم می کنم. موهایم را میبندم. از بین مانتوها و روسریها میگردم تا یک رنگ شاد پیدا کنم. اگر مرضیه باز من را با لباس تیره ببیند حتما حرف نمیزند و میرود! مانتوی کرم را برمیدارم با یک شال سبز. چقدر حرف برای گفتن دارم.اما نمیدانم مرضیه هنوز میتواند گوش شنوای من باشد؟

.به سراغ پنجره های باز خانه میروم و یکی یکی آنها را می بندم. از سر پنجره به تک درخت وسط کوچه که دیگر پیر شده و تنه استوار و بلندش با افتخار راست ایستاده ووسط کوچه خودنمایی می کند نگاهی می اندازم،. شاخه های سر به فلک کشیده اش درست مثل انسانیست که در حال نیایش است و دست دعا به سمت خدا بلند کرده است. برگهای سبزش با هر وزش باد طنازی و دلبری می کنند. اما من نگرانم و میدانم همین روزها این درخت پا برجا را از ریشه خواهند کند. وجودش رفت و امد ماشینهای اهالی محل را سخت کرده پس باید از ریشه کنده شود!

نگاه دیگری به درخت می اندازم و پرده را میکشم. نامه ای برای سارا می نویسم و از خانه خارج می شوم.

- سلام دختر

- سلام مرضی

نمیدانم چقدر اما دقایق زیادی در اغوش همدیگر بودیم. نگاههای متعجب عابرین به خنده واداشتدمان. دست در دست هم به راه افتادیم. مرضیه مثل همیشه با جنب و جوش حرف می زد.انگار نه انگار یک زن 38 ساله است درست مثل زمان دختری بالا و پایین می پرید و جست و خیز می کرد. یک ریز حرف می زد.از خودش ،کارش، زندگیش، شوهرش و بچه هایش! از شیطنتهایشان که حتما به خود مرضیه رفته اند و درسخوان بودنشان که تردید ندارم به پدرشان رفته اند.در عین اینکه به حرفهایش گوش میکردم زندگی اش را با زندگی خودم مقایسه کردم. یک ازدواج زودهنگام و اجباری و بعد از کلی سختی کشیدن ،پاشیده شدن زندگی با یک بچه دو ساله. بعد از آن هم که چیزی نفهمیدم جز کار و کار تا بتوانم روی پای خودم بایستم و سارا را بزرگ کنم وسربار کسی نباشیم.اما زندگی ما شاد نیست. سارا درست مثل من ساکت و گرفته است. نه دوستی نه رفت و امدی . تمام کارهایش شده رفتن به مدرسه و کلاس و درس خواندن!

- با توام هوووووووووووووی! کجایی؟ به حرفهام گوش میدی؟

- ها؟ آره ببخشید یه لحظه حواسم رفت..چی گفتی؟

- خیلی وقته حرفم تموم شده، سرکار خانم خواب تشریف داشتید.همیشه میگفتم اعجوبه ای ها! نه تنها با چشم باز می خوابی بلکه با چشم باز و در عالم خواب راه هم میری!

از حرفش خنده ام گرفت و نگاهی به قیافه جدیش انداختم که انگار نه انگار دارد شوخی میکند.

- گفتم میای بریم تاب بازی؟

- چی؟! تاب؟! دیوانه شدی؟

- نه... ببین تو میدونی که من تاب دوست دارم الان هم دیروقت شده بچه ای توی پارک نیست.محوطه بازی خلوته. بیا بریم

- آخه ما دو تا خرس گنده...

- د بیا دیگه. من نمیدونم کدوم احمقی تاب رو. برای بچه ها ساخت؟ آخه بچه می فهمه تاب چیه؟ بیا بریم یه کم از دست این زندگی رها بشیم.

دنبالش راه افتادم. سوار تاب شد و من تماشایش کردم.یاد روزهای مدرسه افتادم . آنموقع هم عاشق تاب سواری بود و من هم همراهیش میکردم اما حالا احساس میکنم با این سن وسال وقد وقواره بروم و تاب بازی کنم مردم چه میگویند؟ خوش به حال مرضیه،هیچوقت به حرف مردم توجه نداشت . شاید برای همین در کارهایش موفق است و همیشه خودش بود و خودش و الان هم توجهی به آدمها ندارد. عین بچه ها تاب میخورد. بالا و پایین. لبخند شیطانش روی لبش و نگاهش به من باعث شد دل به دریا بزنم و یواش به سمت تاب رفتم، رویش نشستم .آرام حرکت را شروع می کنم. سه قدم به عقب برمیدارم و حالا وقتش است ،پاها را جمع و خودم را رها میکنم. تاب اندکی بالا میرود و به عقب بر میگردد دوباره پا میزنم با شدت و به جلو و بالا وبالاتر پرتاب میشود. کنترل تاب را به دستم میگیرم هر بار با شدت بیشتری پا میزنم و بالاتر میروم.صدای مرضیه در گوشم میپیچد

- افرین برو بالا، بالاتر

چشمهایم را می بندم. به تاب خوردن ادامه میدهم. بالا و بالاتر..باد صورتم را نوازش میدهد

- خودتو رها کن. همه چی و ول کن. می شنوی؟ چند دیقه به هیچی فکر نکن جز به خودت..فقط خودت میشنوی؟

میخوام سعی کنم به حرفش گوش کنم و فقط به خودم فکر کنم. اما خودم را پیدا نمیکنم. من تمام شدم در سارا. بیدار میشوم برای سارا،نفس می کشم برای سارا، کار میکنم برای سارا، میخورم برای سارا،میخوابم برای سارا...نازلی کیه؟ کجاست؟ چرا پیداش نمی کنم.؟

صدای سوت ممتدی می شنوم و مردی که داد میزند: خانم خجالت بکش تاب مال بچه هاست بیا پایین

به تاب خوردنم ادامه میدهم.

- خانم مگه با تو نیستم بیا پایین

چشم باز می کنم و نگاهی به نگهبان پارک می اندازم که مرضیه با او در حال صحبت است. تاب را کند میکنم و بالاخره ایست.نگهبان سری تکان می دهد و با لبخند دور می شود. مرضیه آرام به سمتم آمد.

- پیداش نکردم

- کی و ؟

-خودم رو ...نازلی رو!

- گم نشده که همینجاست. یه کم دقت کن پیداش میکنی

- نه نازلی مرده. نازلی شده سارا

- از بس دیوونه است،گفتی سارا یادم رفت بپرسم چطوره؟خوبه؟

-آره اونم خوبه یعنی حتما خوبه

- اون رو هم کردی مثل خودت نه؟ ساکت و سر به زیر.پویان یکی دوبار تو خیابون دیدتش میگفت هربار دیدمش تو خودش بود

- من نمیخوام اون مث من بشه منم که از اول اینجوری نبودم اما خب از همین نگرانم. از این توی خودش بودنش. سردی توی خونه به اون هم انتقال پیدا کرده. هیچ هیجانی تو زندگیمون نیست. ساعتی که با هم تو خونه ایم هیچ حرفی ردو بدل نمیشه. نه وقتش و دارم نه پولش رو که حتی روز تعطیل رو با هم خوش بگذرونیم.اون هم مث من سرخورده و گوشه گیره. با این تفاوت که من نزدیک چهل سالمه و مهم نیست و اون تازه اول جوونیشه و باید از زندگیش استفاده کنه

- غلط کردی،چرا چهل سالته مهم نیست؟ برای هردوتون مهمه. هی میگم بیا با هم بریم بیرون.هی میگم بعضی شبها بیا خونمون بابا ناسلامتی دوستای قدیمی هستیم. خونه هامون هم که نزدیکه نمیدونم تو چرا همش بهونه میاریواون دختر چه گنهای کرده.بذار بیاد تو اجتماع. نکن کاری رو که مادرت با تو کرد. بذار جوونی کنه

- من کاریش ندارم خودش راه من و پیش گرفته به خدا بهش می گم با دوستات برو بیرون دوستاتو دعوت کن خونه اما خودش نمیخواد

- ولش کن سارا رو از خودت بگو..چی میخواستی بگی؟

- چیزی نمیخواستم بگم

- من دوستم رو نشناسم باید برم بمیرم تو حتما یه چیزیت هست یه حرفی داری که باید به من بگی

- نه به خدا دلم برات تنگ شده بود

- نازلی؟

- باور کن

- نازلی؟

- ای بابا..باور کن همینه

- نازلی ی ی؟

- نازلی و کوفت نازلی و مرگ میگم هیچی نبود

- باشه باور میکنم. پس همین دوریها کار خودش رو کرده و من دیگه دوستم رو نمیشناسم

موبایل مرضیه به صدادر میاد

(- الو سلام..باشه دارم میام. باشه بهش میگم. نه سارا نیست. باشه شام نخورید تا ما بیایم)

- پاشو سارا رو برداریم بریم خونه ما

- نه بذار سر یه فرصت مناسب

- بهرام گفت حتما باید بیای. میدونی چند وقته نیومدی خونمون؟ بچه ها دوست دارن ببیننت

- نه بذار یه چند شب دیگه. الان حال ندارم

- حال ندارم چیه؟ لوس نکن خودتو

- نه به جان مرضی، اصلا امشب نمیشه.قول میدم پنجشنبه بیام که حسابی شب زنده داری کنیم.

- قول ِ قول؟

- قولِ قول

- سارا رو هم بیاری ها. این پویان پدرسوخته هی سراغش رو میگیره.فکر کنم ناقلا یه چیزایی تو دلشه به من نمیگه

- نه بابا تو هم! خب اینا با هم بزرگ شدن،همبازی بودن حالا یه مدته فاصله افتاده بچه دلش تنگ شده

-هنوزم خری و نمیفهمی این دل تنگ شدنها طبیعی نیست فرق میکنه. ای خدا این دختره کی میخواد باور کنه زندگی یه شکل دیگه است و این نمی بینه

- خب حالا!!ا

- اصلا دلتم بخواد پسرم خوشگل نیست که هست،خوش تیپ نیست که هست، دانشجو نیست که هست.. قربونش برم دامادای میشه ها!

- بابا تو چرا واسه خودت میبری و میدوزی؟ حالا بچه ات یه سراغی از دختر من گرفت تو تا بچه دار شدنشونم ببین

- الهی قربون بچشون برم

-مرضیه؟!

- به برو بابا تو هم که همش صد حالی.. دلم خواست اینها رو تو خیالم زن و شوهر ببینم دو دیقه میذاری آدم تو عالم خودش باشه؟ ببین دیگه بدقولی نکنی ها.. پنجشنبه میبینمت. با عروسم!

خندیدم و گفتم: باشه حتما میایم. خداحافظی کردیم. مرضیه دست تکان دور شد و من ماندم و پارک و آدمها. یک لحطه آمد جلوی چشمم. چرا به مرضیه نگفتم؟ من که میخواستم با یکی درد دل کنم چه کسی بهتر از اون. هنوز خیلی دور نشده بود. آمدم صدایش کنم تا دهانم را باز کردم سارا آمد جلوی چشمم!

!! نوشته شده توسط ladybird | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ نظرات ()

یاد تو

تقدیم به نگار عزیزم:

دیروز رفته بودم کنار دریا. تمام راه به یاد تو بودم. یادت میاید چه روزها و شبهایی را با هم رفتیم آنجا؟ هرچقدر مادرهایمان میگفتند:" مگه دو تا دختر تنها میروند کنار دریا؟" ما  محل نمیگذاشتیم و کار خودمان را میکردیم.یادت میاید یک شب دیر وقت رفتیم و در شن گیر کردیم. چقدر خندیدیم. به مامان تو گفته بودیم میرویم خانه ما و به مامان من گفته بودیم میرویم خانه شما و هر دو در کنار دریا تک و تنها توی شن گیر کرده بودیم و تصور میکردیم فحشهایی که قرار است نثارمان شود. اما عین خیالمان نبود. سر خوش بودیم و در تلاش در آوردن ماشین! دیر وقت رسیدیم و باز دروغ گفتییم خانه سارا بودیم! یادش بخیر چقدر بدو بیراه شنیدیم و تهدید که دیگر به ما ماشین نمیدهند و معذرت خواهی کردیم و گفتیم:" دیگر تکرار نمیشود" اما باز هفته نگذشته ما کار خودمان را کردیم.

اخرین بار دو سال پیش بود که با هم رفتیم کنار دریا. تو ساحل نشستیم و عین بچه های کوچک شن بازی کردیم.آخرین هفته ای بود که ایران بودی. بغضهایمان را میخوردیم و نشان میدادیم که شادهستیم اما نبودیم. رفتن تو من را تنها میکرد و تو از من هم تنها تر میشدی. دوست نداشتی بروی یادت میاید؟ دوست داشتی بمانی و به آن کسی که دوستش داری برسی. یادت میاید کنار همین دریا با هم قرار گذاشتیم عروسیهایمان چه کارها که نکنیم. یادت میاید میگفتی:" برمیگردم من نمیتوانم بمانم" . میگفتی:" باید برای عروسیت این کار را بکنم" و من میگفتم :"برای عروسیت آن کار را میکنم".آخرین خداحافظی را بادریا کردیم و

مهمانی خداحافظیت یادت هست؟ به شدت عصبی بودم.تو خودت را بی خیال نشان میدادی. مثل همیشه میگفتی و میخندیدی. نوبت به صحبتهای یادگاری شد. داشتی فیلم میکرفتی و از همه میخواستی برایت چیزی بگویند نوبت من شد. با خودم قرار گذاشته بودم که خودم را کنترل کنم. شروع کردم: "تو بهترین دوست من بودی. هرچند گاهی بد بودی و من هم، اما تنها دوستم بودی. دلم برات تنگ میشه. خیلی دوستت دارم" و زدم زیر گریه. تو بغلم کردی و زدی زیر گریه.اول آروم بود و بعد هق هق ما دو تا همه را به گریه انداخت. و بعد رفتی.

یاد خاطرات دوران دانشجویی بخیر. آن چند ماهی که با هم زندگی کردیم. بازیهای ورق که تا پاسی از شب بود و همیشه تو میبردی و من میباختم. 90 شب بازی کردیم و یک بار هم من نبردم. یادت میاید گریه میکردم و تو میخندیدی؟

یادت میاید گریه هایی که با من کردی وقتی که در عشق شکست خورده بودم؟ میگفتی:" سگ خورد !گور باباش! ولش کن !اگه لیاقت داشت میموند" و کمتر از چند ماه  من با تو گریه کردم برای اینکه نامزدیت بهم خورده بود و میگفتم:" سگ خورد! ولش کن! اگه میفهمیدن این کار ونمیکردن! مادرش نفهمه! خدا رو شکر که بهم خورد"

مادرت چند ماه پیش برگشته بود ایران. هی پیغام میداد که به دیدنش بروم و من طفره میرفتم. مگر میشد رفت به آن خانه و تو به استقبال نیایی؟

بلاخره مادرت موفق شد و من را به آنجا کشید. در باز شد و انگار هنوز منتظر بودم تو بیایی به استقبالم! اما به جای تو خواهرت آمد. از پله ها بالا رفتم در آغوشش کشیدم و سعی کردم اشکهایم را نگاه دارم . مادرت آمد و من را بغل کرد و گفت: "تو جای نازنین رو برای من پر میکنی"

وارد خانه شدم دلم نمیخواست نگاهی به اتاقت بیندازم. عکست روی تلویزیون بود دیگر نتوانستم و زدم زیر گریه. چقدر دلم برایت تنگ شده بود. تا وقتی مادرت ایران بود به دیدنش میرفتم و انگار دیدن تو آمدم اما او هم رفت. حتی خانه را هم فروختید دیگر بهانه ای برای یاد آوری خاطرات نداشتم.

یادت میاید چقدر بر سر مسائل مذهبی بحث میکردیم؟ تو نه مثل من کتاب خوان بودی و نه حوصله کارهای غیر شخصی داشتی اما در بحث کم نمیاوردی. به راحتی بحث را دنبال میکردی جالب این بود که دیدگاهت به من کمک میکرد تا چیزهای جدیدی یاد بگیرم و همه تعجب میکردند . حتی تحلیلت از مسائل سیاسی روز هم از من که درگیرش بودم بهتر بود. و گاهی دلم میخواست تو را هم با خودم ببرم میتینگ و سخنرانی اما میدیدم هیچ علاقه ای نداری. تو زندگی فردیت را بیشتر دوست داشتی. برایت مهم نبود جامعه چه بلایی سرش میاید.

یادت میاید یکباری که دلگیر بودم وتو با بذله گوییهایت هم نتوانستی خنده را بر لبانم بیاوری و میدانستی شاید قلیان آرامم کند، با اینکه پول ماهانه مان ته کشیده بود دستم را گرفتی و رفتیم در بهترین رستوران شهر! و تا قبل از اینکه موسیقیش شروع شود نشستیم و آّب پرتقال مجانی خوردیم و بعد آمدیم بیرون تا پول ورودی ندهیم و دو تایی جیم شدیم و رفتیم فرحزاد تا بتوانیم قلیان بکشیم بی سر خر!

 آقا مرتضی را یادت میاید؟ دوست ما شده بود. ما را میشناخت و تا میرسیدیم به ما قلیان میداد بدون اینکه از ما همراه مرد بخواهد و یک دیس دل و جگر میاورد و دوغ پارچی.

 شبهای زمستان را وقتی میامدی تهران به یاد داری؟. با هم توی برف میرفتیم دربند تا فقط آش رشته بخوریم و برگردیم. و هر بار هم میگفتیم :"این آش رشته نیست آب و رشته است" ولی همان را با ولع میخوردیم انگار که در عمرمان غذا نخورده ایم. و ده ها بار دیگر با هم میرفیتیم و آش میخوردیم با همان ولع!

  دیروز تنها رفتم کنار دریا. دلم برای تو تنگ شده بود رفتم پیش یار همیشگی که بگویم:" چقدر دلم بودنت را میخواهد." هفته پیش زنگ زدی و گفتی:" دارم نامزد میکنم" اول جیغ کشیدم ، بعد خندیدم و بعد زدم زیر گریه. تو همیشه از من خود دارتر بودی نمیخواستی گریه کنی. اما بغضت معلوم بود. تا نامزدیت که پریروز بود هر روز زنگ زدی. معلوم بود دلتنگی. لحظه به لحظه از کارهایت  میگفتی و آخر میگفتی:" کاش اینجا بودی". و من هم میگفتم: "کاش".

دیدی نقشه هایی که برای عروسیت داشتم اجرا نشد؟

دیروز رفتم کنار دریا که بهش بگویم  "تو نامزد کردی" دریا هم خوشحال بود درست مثل من اما انگار دل او هم برایت تنگ شده بود.

 

 

!! نوشته شده توسط ladybird | ۳:٢٦ ‎ق.ظ | چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٧ نظرات ()

لکه ننگ

همه دور هم نشستییم.دو تا زیر انداز انداختیم و اینجا هم زنونه مردونه کردیم.مامان و عمه

و خواهرهام و من روی زیر انداز سمت چپ نشستیم و همه به جز من دارن حرف میزنن..

از همین حرفهای زنونه..یا غیبت فک و فامیل، یا دستور آشپزی یا ایراد گرفتن به شوهر ها

و گاهی گفتن بعضی کلمات رکیک زنانه که آروم هم میگن مثلا من و خواهر کوچیکم

نشنویم چشم و گوشمون باز نشه...زیرانداز سمت راستی چسبیده به ما و بابا و داداشم

و عمو و شوهر عمه و شوهر خواهرم با برادرش روی اون نشستن.و یا ولو شدن..مثل

همیشه غذا که میخورن ولو میشن. اونور اما بحث سر مسائل اقتصادی و کار و تجارته...

من این وسط نه این بحثها رو میخوام نه اونهارو، یواش بلند میشم.به سمت نهر میرم که

در چند صد قدمیه جاییه که بساط پیک نیکمون رو چیدیم. پاچه شلوارمو تا زانو میزنم بالا و

میرم تو آب..آب سرده ولی میشه تحمل کرد....نهر خروشانیه..صدای برخورد آب به سنگها

آدم رو میکشونه به رویا. بعد ازاینکه حسابی پام کرخت شد از آب اومدم بیرون.از دور دیدم

برادرم داره نگام میکنه بلافاصله پاچه شلوارم و کشیدم پایین..حوصله جارو جنجالش رو

نداشتم. آروم به سمت داخل جنگل میرم.راهش رو خوب بلدم همیشه همراه بابا هستم

وقتی که برای شکار میاد.اون واسه شکار خرگوش میاد و من واسه شکار طبیعت..

واسه شکار لحظه های ناب زیبایی و سرسبزی .یه جایی رو مد نظر داشتم که برای رسیدن

به اونجا باید 10 دقیقه راه میرفتم.اما عوضش حسابی از همه دور میشدم .و خودم میشدم

و خودم و درختا. صدای پرنده ها از داخل جنگل من و بیشترمیکشونه و گاهی خش خش

بوته ها...شاید خرگوشی داره اون پشت جست و خیز میکنه. هرقدم که برمیداشتم

صدای آب کمترمیشد.به درختا سلام کردم و اونا هم با تکون دادن برگاشون جوابم رو

میدادند. بلاخره رسیدم به همون جایی که میخواستم. یواش روسریم و برداشتم و

موهام رو باز کردم.قتی بازشون میکنم تا روی کمرم میرسه .یه تابی بهشون دادم

و نشستم رو زمین..نور آفتاب از لابلای درختا میتابید و رگه هاش زیبایی خاصی به

اون قسمت داده بود.رگه های باریک که از لابلای شاخ و برگ درختا به زمین میخورده

و یه نور کورسویی ایجاد میکنه تو دل اون جنگل انبوه تاریک. آخ! چقدر دلم میخواست

الان پیشم بود. روبروم نشسته بود و چشم تو چشمم انداخته و نگاهم میکرد.

چشام و بستم و این صحنه رو تجسم کردم ..

روبروی هم نشستیم، بهم نگاه میکنیم. من به چشاش و اون به تک تک اجزای صورتم..

نگاهش از بالا شروع میشه..از رو پیشونیم میاد تا چشام و بینی و لبام..مکثی میکنه ،

آب دهانش رو قورت میده و آهی میکشه و من اما همینجور فقط نگاهش میکنم. دستم

رو به سمتش می برم و به صورت صافش دست میکشم.دستم رو میگیره و به سمت

لبش میبره و میبوسه.چقدر دلنشینه این بوسه..همینجور که دستم رو تو دستش داره

اون یکی دستش رو توی موهام میبره و صورتش رو میاره جلو..دوباره نگاهی از بالا تا

پایین صورتم میندازه و یکی یکی شروع میکنه.اول پیشونیم و میبوسه بعد چشامو بعد

بینی و بعد به لبم که میرسه مکث میکنه.منتظر اجازه منه چشام و بستم و تکون

نمیخورم داغی لبش رو روی لبم حس میکنم.

چشام و باز میکنم! نه خیالی بیش نبود ..خودم هستم و درختا و رگه های نور! اما انقدر

از این خیال مست شدم که دوست دارم ادامه بدم. دراز میکشم. دستامو باز میکنم و

به سمت بالا میکشم.به بالای سرم نگاه میکنم که از درختی که روی سرم سایه انداخته

تشکر کنم. اما درخت رو سرگرم عشقبازی با دختر همسایه میبینم! ناقلاها از این فرصت

استفاده کردن و دارن بوسه ردو بدل میکنند. واقعا هر جا نگاه میکنی عشق بازیه و اونوقت

ما که مخلوق برتریم ممنوع از عشقبازی!..ببین درختا چه راحت شاخه در شاخه هم

هستن..برگهاشون همدیکر رو لمس میکنن.شاخه ها بوسه بر هم میزنن و هر چی هم

درخت رشد میکنه بیشتر بهم نزدیک میشن انقدر که دیگه تا آخر عمر در آغوش همند..

یه باد خفیفی میاد.دلچسبه.چشامو میبندم و دلم میخواد باز فکر کنم پیشمه..

دراز کشیده.و با دستاش نوازشم میکنه..همینطور دست میکشه و من رو نگاه میکنه و

من چشم دوختم بهش..سکوت میکنیم و هیچی نمیگیم. دستاش گرمتر از همیشه

است. همینجور که داره نوازشم میده چشام و میبندم. حس خوبیه.ای کاش همیشه

پیشم باشه. همیشه دستاش با من باشه. نفس داغش رو کنار گردنم حس میکنم.

لبهاش و گذاشت زیر گوشم و داغ شدم. خدایا چقدر واقعیه این حس.چقدر نزدیکمه.

سنگینی دستش رو حس میکنم.اما حرکتش مثل همیشه نیست. چشامو باز میکنم .....

جیغ میکشم

- ولم کن کثافت

- آروم کاریت ندارم فقط یه لحظه است

- ولم کن....

بی اختیار اشکهام پایین میاد.کنار دستم به جای اون ، یه مرد دیگه دراز کشیده...دستهای

کثیفش روی بدنمه و لب چندش آورش رو صورتم. نصفه تنش رو انداخته رو من و هیچکاری

نمیتونم بکنم. میخوام بازم جیغ بکشم که شاید کسی صدام و بشنوه اما با دستش

دهنم رو نگه میداره..سعی میکنم گازش بگیرم و موفق میشم اما مشتی میکوبه تو دهنم

و از درد بیحال میشم.مزه خون توی دهنم پر میشه..گریه میکنم و  ازش خواهش میکنم دست

از سرم برداره..اما اون وحشی شده..این حرفها حالیش نیست.چشماش وحشیانه است.

از ترس نگاهش هم نمیکنم. دست کثیفش رو  تمام تنم بالا پایین میره. حالا تمام بدنش

رو رو من انداخته..دگمه های مانتوم رو باز میکنه و بلوزم رو پاره میکنه..دیگه نای جیغ کشیدن

ندارم فقط گریه میکنم. نگاهم به درختاست..همونایی که دوستم بودن از بس مشغول عشق

بازیند که من و نمیبینن...یکی دوتاشون سر برگردوندن...صداش میکنم.اونو صدا میزنم اما

نمیشنوه...صدام در نمیاد دیگه. لباسی به تنم نیست..همه چی میبینم و هیچی نمیبینم.

شلوارش رو پایین میکشه و خودش رو آماده ارضا میکنه..صدای آه و اوهش رو میشنوم.اما

نمیتونم تکون بخورم. خودم رو سپردم دست تقدیر.فقط از خدا میخوام کمکم کنه..خدایا به

دادم برس خدایا به دادم برس.خدایا کمکم کن ...و فریادی که میکشم نشانه کمک خداست!

از درد نمیتونم نفس بکشم و مردک روی من داره خودش رو ارضا میکنه. عرق چرکیش دونه

دونه رو صورتم میفته و با زبان کثیفش صورتم رو لیس میزنه..حرکتش تندتر میشه و من هیچ

نمیفهمم جز درد و درد. صدای ناله اش بیشتر میشه و یهو یه داغی روی تنم حس میکنم همراه

با نعره ای که کشید..و فهمیدم تمام شد...بدن شل شده اش رو روی من ولو میکنه و نفس

نفس میزنه بعد با برگهای روی زمین کثافتی رو که روی من ریخته پاک میکنه و من باز بی تحرکم.

دکمه شلوارش رو میبنده کنارم دراز میکشه و دستش رو دورم میندازه با همون لبهای چندش آور

تمام صورتم رو میبوسه..حالا دیگه میلرزم..اما باز تکونی نمیخورم.صدایی میشنوم..صدای چند نفر...

اسم من و صدا میزنن.. مردک هم مکث میکنه .صدای خش خش برگها میاد.صدای پا میاد .

صدای آدمها نزدیکتر شده.همینجان همین نزدیکی.خدایا بلاخره کمکم کردی..الان حساب

این مردک بیشرف رو میرسن. به سرعت از روم بلند میشه و شروع میکنه به دویدن و فرار..

همون لحظه همه سر میرسن. خوشحال میشم لبخندی میزنم که لگدی رو به پهلوم حس میکنم.

- دختره هرجایی

صدای برادرمه و از درد لگدی که زده به خودم میپیچم. با صدایی که به زور در میاد میگم.:

- از اونرو رفت بگیریدش بیشرف رو که لگد دیگه ای به سینهام کوفته میشه

- خفه شو کثافت..بیا بابا بیا این دختر بی آبروتو جمع کن

-  یا حضرت عباس

صدای پدرم و که میشنوم چشم و باز میکنم اون حتما هوای من و داره اما وقتی چشم

رو باز میکنم میبینم با غضب نگاهم میکنه

- تف به روت دختره بش چشم  ورو

مادرم رو میبینم که افتاده رو زمین و موهاشو میکشه

- دیدی چه به روزمون اومد..دیدی آبرومون رفت الهی ذلیل بمیری دختر..!

خواهرم که میاد لباسامو بکشه روم شوهرش دستش رو میکشه

- دست به این نزن بریم خانم..بریم که همین و کم داشتیم.

عمه و شوهر عمه هم زیر لب چیزهایی بهم میگفتن و سری تکون میدادن..کسی به فکر

من نبود که دارم از درد میمیرم...چشام چرخید دنبالش میگشتم..دنبالش میگشتم که

بیاد به دادم برسه که بگه من بیگناهم. بگه که من داشتم با اون عشق بازی میکردم

اما پیداش نمیکردم. تا حالا اینجا بود پس چی شد؟ خواهر کوچکم ترس زده گوشه ای

ایستاده بود که برادرم رفت سراغش و زد تو گوشش

- چی و نگاه میکنی؟ نکنه تو هم میخوای مث این هرجایی و فاحشه بشی...پاشو برو تو

ماشین

و همینطور ادامه داد:

- همینه دیگه..دختره راشو میگیره میاد تنهایی اینجا..هی میگم بابا زیر سر دخترت بلند

شده. میگه دخترم پاکتر از برگ گله عجب پاکی!

صدای خواهربزرگم میاد که میگه: خب اون که نمیخواست.پیش آمد.بگردید حالا اون عوضی رو

پیدا کنید تا دیر نشده

- ساکت شو زن! چی میفهمی تو...این خواهرت اگه اینجا تنها نبود و دست و دلبری نمیکرد

که یه مرد مرض نداره بره طرفش.حقا که شیطانید شما زنا!مرده گناهی نداره که دختر تنها

دیده مرد هم هست کارشو کرد.این باید عاقل باشه.من از اولشم میدونستم این خواهرت

سالم نیست.

مادرم همینجور اشک میریخت و موهاشو میکند

- دیدی جگر ریخته.دیدی بدبختمون کردی..حالا دیگه هر کسی هر چی دلش میخواد میگه..

دیگه جلو در و همسایه آبرو برام نموند.ای خدا این چه عذابی بود؟

تمام تنم درد میکرد..نایی نداشتم که حرف بزنم و بگم من دارم میمیرم..خون ازم رفته بود،

درد داشتم...سعی کردم حرف بزنم، سعی کردم لبهام و باز کنم که چنگی تو موهام زده

شد و با همون وضعیت کشیده شدم رو زمین..حتی نای جیغ کشیدن هم نداشتم.مادرم

مانتوی باز شدم و بست که غریبه ای نبینه!..همینجور که میکشوندن و از تماس با زمین و

شاخ و برگهای ریخته شده تنم حراش برمیداشت و موهام از شدت کشش داشت کنده

میشد دیدمش...وایساده بود کنار درخت پیش برادرش و نگاه میکرد..اخم کرده..حتما برای

اینکه با من اینجوری رفتار میکنن.لبخندی زدم دستم رو به طرفش دراز کردم که تف انداخت

رو زمین و سرش رو برگردوند.

 

!! نوشته شده توسط ladybird | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧ نظرات ()

یک رویا

صبح از خواب بیدار شدم، حس کردم به قدم زدن نیاز دارم.به تنفس یه هوای سالم،

خورشید تازه داشت بالا می اومد، آماده شدم از خونه زدم بیرون  و تو هوای خنک صبحدم

قدم زدم. صدای گنجشکها خیلی آرامش بخش بود . نسیم خنک صورتمو نوازش میداد.چقدر

احساس سبکی میکردم.نمیدونم چرا حس میکردم از همه چیز رها شدم. از تمام قید و

بندها، از تمام بی وفاییها و از تمام نامردیها و حتی تمام خوبیها! تنهای تنها بودم. تو خیابون

هیچکس نبود. چقدر سکوت خوبه! تازه میفهمم چقدر خیابون بدون آدم و ماشین قشنگه.

از کنار درختها که رد میشدم دلم میخواست درخت بودم.آخه همیشه سبزه.حتی اگه سبز

نباشه بازم قشنگه.همیشه آزاد و سرافرازه...

هنوز دست نسیم صورتمو ناز میده. او.................م چه هوایی! بهم نیرو میده.احساس

میکنم شادابتر از همیشه ام سرعت راه رفتنم رو کم میکنم. میخوام حسابی از این هوا

استفاده کنم.این هوا، این صبح یه جورایی غریبِ، تا حالا نبوده!ابرم هست، ای کاش بارون

بیاد!!

از کنار یه خونه رد میشم که بوته یاس اون از دیوار بالا اومده و ریخته تو خیابون.عطر یاس

مستم میکنه.مست مست! وای که چه لذتی دارم میبرم!

اِ! یه قطره آب چکید رو دستم! اِ یکی دیگه، یکی دیگه..وای خداجونم بارونه بارون!

یهو تند شد، حالا دیگه شروع میکنم به دویدن. تموم خیابونو میدوم، جیغ میزنم، میخندم،

از خوشحالی..از شادی، بارون میاد!!!! چرا هیچکس بخاطر این دیوونه بازیهام چیزی بهم

نمیگه؟ چرا هیچکس نیست؟ بهتر! تنهایی خوبه!! تنهای تنها! بدون فکر کردن به چیزی!

فقط خودت باشی و خودت. زیر بارون! آخ!! پام سر خورد و افتادم.سر تا پام گلی شد.

اما ایراد نداره.لذت بارونه..بارون داره من و میشوره.احساس میکنم این بارون هم عجیبه!

آخه احساس میکنم پاک شدم. عاری از گناه!

به به! بوی خاک بارون خورده..نمیدونین چه لذتی داره این خاک و بو کشیدن.!! بارون کم

شد..کمتر شد !! دیگه وایساد! احساس میکنم این بارون یه بارون خداییه! پر از نور! اصلا

امروز یه جوریه همه چیزش ! هواش، خلوتیش، بارونش، بوی خاکش، نسیمش، آره همه

چیز خداییه! امروز یه روز مادی نیست معنویه! امروز روز خداست!

دیگه کم کم باید برم خونه.ممکنه نگران بشن.خورشید هم که حسابی بالا اومده، دیگه

حتما خیابون شلوغ میشه.بهتره کسی من و با این سرو وضع گلی نبینه! به سمت خونه

راه میافتم. هنوز نسیم صورتمو نوازش میده. خیلی وقت بود اینجوری نازم نداده بود.میگن

نسیم دست خداست. پس خدا هنوز من و دوست داره.چون نوازشش خیلی دلنوازه و

دلنشینه! صدای گنجشکها بیشتر شده. رسیدم به در خونه، آروم درو باز میکنم، میرم تو

اتاقم!

عجیبه! من که روی تخت دراز کشیدم!!! پس «من» کیم؟!! پس کی بیرون بود؟ خدای من

هوا هم که هنوز تاریکه! سرم به سمت ساعت میچرخه! اِ ساعت که ۳ صبحه...پس چرا

بیرون روشن بود؟ خورشید بود؟ بارون بود؟ یعنی همه خواب بود؟ روح من بیرون رفته؟ پس

حق داشتم حس کنم امروز خیلی عجیبه! امروز خدا با من آشتی کرده! امروز به من

نشون داده هیچکس مثل اون نیست

بخشنده و مهربان و  بی انتها و لایزالی!

                                                                                 لاهیجان۱۳۸۲

!! نوشته شده توسط ladybird | ٢:۱۳ ‎ق.ظ | جمعه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٧ نظرات ()

 

 
سمت تلفن رفت و گوشی رو برداشت. دستش رفت رو شماره گیر.0-9-1-2.........
 
بوق آزاد میخوره یک، دو، سه، چهار

-بفرمایید؟

نفسش حبس میشه

- الو؟ بفرمایید

- سلام

سکوت از اونور خط جواب سلامش بود

- میتونم صحبت کنم؟

- صنم تویی؟

- آره نشناختی؟

- فکر نمیکردم تو باشی..یعنی انتظار نداشتم

- مزاحم شدم؟

- مزاحم؟.نه..نه اصلا.! یه کم هول شدم. میدونی خیلی دور از انتظار بود

- میدونم

- البته اوایل خیلی منتظر بودم هر زنگی میخورد دوست داشتم تو باشی اا...

- میخوام ببینمت

- جدا؟

- باید باهات صحبت کنم

- باشه.حتما. کجا؟

- حوصله بیرون اومدن ندارم. آدرس خونم رو یادداشت کن

- بذار خودکار بیارم

آدرس رو داد و خداحافظی کرد. تلفن رو که قطع کرد اشک از گوشه
 
چشمش سرازیر شد. انتظار این برخورد رو از مسعود نداشت. انقدر خوب؟
 
در حالیکه برای طلاق گرفتن صنم چقدر تلاش کرده بود. هر مردی بود
 
جوابشو نمیداد. یاد روز طلاق افتاد. مسعود گفت:

صنم یه کم منطقی باش ما مشکلی نداریم.

-  میدونم اما من نمیتونم شوهر داری کنم.ازت بدم میاد. من نمیتونم دوست
 
داشته باشم.

 وقتی بهم دست میزنی حالم بد میشه

- اما صنم بازم فکراتو بکنم. دست از بچه بازی بردار. عاقلانه تصمیم بگیر

- این تنها باریه که دارم تصمیم عاقلانه میگیرم. من طلاق میخوام میدی یا نه؟

- گه تو با طلاق خوشبخت میشی باشه من حرفی ندارم


و حالا از خودش میپرسید بعد از طلاق چقدر احساس خوشبختی داشت؟

سمت میز توالت میره و یه کم آرایش میکنه. لباس مناسبی میپوشه. یه کم
 
اتاقش رو مرتب میکنه و میره سمت هال. اونجا مرتب بود اما باز به دستی به
 
سر و روش میکشه. یکساعت مثل یه سال گذشت. چند بار به سمت پنجره
 
رفت و تو کوچه رو نگاه گرد. اما خبری نبود. یهو آیفون صدا خورد. از پشت
 
مانیتور صورتش رو دید. درو باز کرد دستی رو موهاش کشید و رفت سمت
 
در. قلبش تند تند میزد. مثل همیشه ضربه زدن به در با سه ضرب انگشت
 
بود. درو باز کرد. مسعود با یه جعبه شیرینی و یه شاخه رز سفید دم در
 
وایساده بود.

- سلام

- سلام. بفرمایید

در رو از پشت می بنده و شیرینی و گل رو از دستش میگیره

- خونه نو و البته زندکی نو مبارک

- مرسی .چرا زحمت کشیدی؟ بشین لطفا
 
مسعود سمت کاناپه میره و صنم داخل آشپزخونه. یه نگاه به مسعود میندازه
 
و میپرسه؟ چایی یا نسکافه؟

- چای لطفا

تو دلش گفت: مثل همیشه چیزی غیر از چای نمیخوره.

مسعود داشت در سطح هال قدم میزد و همه جارو ور انداز مکیرد

-  با سلیقه چیدی

- مرسی

- فکر نمیکردم انقدر خوش سلیقه باشی

- خب هیچوقت اجازه نداده بودی سلیقه ام رو نشون بدم

- راست میگی قبول دارم بد کردم

- نه اصلا! این بد کردن نیست. تو فکر میکردی من بچه ام و هیچی سرم
 
نمیشه

- شرمنده...

- بشین لطفا

- از زندگیت راضی هستی؟ تنهایی،استقلال، مجردی خوبه؟

- اِ ی

- خوشبخت هستی؟

احساس کرد این یکی رو با طعنه گفته

- خوشبخت؟ تا خوشبختی رو در چی ببینی

- تو که در مجردی میدیدی و در اینکه مثل بقیه دوستات باشی

- خوب اونم نوعیشه. آره از اون نظر تا حدی خوشبختم

- حد بقیش چیه؟

      - تو و زندگی مشترک!

 خودش هم تعجب کرد. قرار نبود انقدر سریع بگه .همون لحظه صدای
 
موبایلش در اومد و  به بهانه جواب دادن به موبایل رفت تو اتاق ، حرفش که
 
با موبایل تموم شد مسعود و تکیه   داده به چهار چوب در دید.  نگاهی بهش
 
انداخت
 
 - عجب منظره ای؟ تو هر روز پشت این پنجره کوه رو میبینی خوش به
 
حالت

صنم قدم زنان میره سمت پنجره و جواب میده

- آره..هر روز باهاش کلی درد دل میکنم

- از چی؟

- از زندگیم، از تو، از خودم از خوشبختی داشته و نداشته ام

- تو هنوزم ناشکری. دیگه چی میخوای؟

- گفتم که تو و زندگیمون رو

انگشتهای مسعود رو توی موهاش حس کرد. یه دستش توی موهاش بود
 
و دست دیگش روی دستاش میلغزید. حرم نفسش رو روی گردنش حس
 
میکرد. چشماشو بست و سرش رو برگردوند. لبهاشون رو هم قرار میگیره.
 
این بار رویا نبود. واقعیت بود. دقایقی رو به همین وضع سپری میکنن.
 
مسعود در آغوشش میگیره . بوسه ها ردو بدل میشه. درست مثل شب
 
اول..عروسکی بود در دست مسعود اما اینبار وحشت زده نبود. تنش در
 
آتش یک عشقبازی میسوخت. این بار به سقف نگاه نمیکرد. چشمها بسته
 
بود ، از شوق، از نیاز و از عشق..تنها در پیچ و تاب،دستها روی بدنهای هم
 
در گشت و گذار.آههای خفیف، گره خوردن بهم، ضربان قلب تند، عرقهای
 
روی پیشانی، دردی خفیف در بدنش پیچید. تقلای شدید، نفسهای حبس و
 
فریادی این بار نه از سر در که از نهایت لذت...گره خورده بهم ، عرق ریزان
 
و خسته از تقلای شیرین.....دستهایش را در موهای مسعود فرو برد و بازی

کرد. برای اولین بار حس زیبای هم آغوشی رو تجربه کرده بود. این بار نه از
 
سر نیاز جسمانی که از سر نیاز روحانی بود. میخواست برای او باشد..
 
تماما..جسم و روحش را به او سپرده بود. سرش را روی سینه اش احساس
 
میکرد..دستهای مسعود در موهای او بود و دستهای او هنوز راهی در پیچ
 
و خم موهای معشوق پیدا میکرد..بوسه ای بر گونه خیسش زد و به پهلو
 
غلتید

- صنم

- جانم؟

- خیلی بی معرفت بودی

- میدونم

- سه ماه عذاب کشیدم...سه ماه لحظه به لحظه منتظر بودم برگردی

- من رفته بودم که بر نگردم

- من عاشقت بودم.هیچوقت دوستم نداشتی اما من عاشقت بودم. تمام
 
سه سال و نیم زندگی مشترک،تو یکبار هم با احساس ، با من هم بستر
 
نشده بودی

- میدونم..چون دوستت نداشتم. یعنی فکر میکردم. تلقین میکردم تا باور
 
کنم دوستت ندارم و از سر اجبار همراهتم.

- حالا چطور؟ دوباره برگشتی؟ برای چی؟ و انقدر...

- چیزی نبود جز اینکه خلات رو احساس میکردم

- چرا انقدر دیر؟

- زودتر به این نتیجه رسیده بودم اما خجالت میکشیدم..از تو،از خانوادم،از
 
دوستام حتی از خودم. اوایل مستقل شدنم خوب بود. بیرون رفتنها و شادیها..
 
رفتارهای راحت و دخترونه. اما کم کم حس کردم چقدر با بقیه فرق دارم.
 
من نمیتونستم همراهشون بشم. دلم کم کم تو رو میخواست. احساس
 
میکردم دوست دارم کنارم باشی. اما رو م نمیشد به کسی بگم. من برای

به دست آوردن همین آزادی که الان داشتم با همه در فتادم تا به اینجا
 
برسم ، اما الان که بهش رسیده بودم آرزو داشتم به عقب برگردم. دوست
 
داشتم همه اینها رو با تو داشته باشم. خونه ای که خودم و خودت تزئینش
 
کنیم، مهمانی که با هم بریم، بیرونی که باهم باشیم..خنده ای که با تو باشه..
 
شادی که تو توش همراهم باشی..برای خرید عید رفته بودم ، دیدم دل و
 
دماغ ندارم. نه مهمانی برام میاد نه قراره به کسی عیدی بدم. نه خونمو نو
 
کنم..تو مغازه ها میچرخیدم اما چیزی نمیخریدم دست و دلم نمیرفت..تا اینکه
 
توی یکی از مغازه ها بعد از مدتها تو رو دیدم...وقتی اومدم خونه تمام
 
خاطراتی که فکر میکردم بدترینهاست جلو چشمم رژه رفت و دیدم چقدر

دلم اونها رو میخواد.احساس کردم چقدر خوشبخت بودم و خبر نداشتم.
 
دل و به دریا زدم و به تو زنگ زدم و حالا تو اینجایی و من در آغوش توام..
 
اینبار با عشق و احساس چون فهمیدم دوستت دارم.امشب رو شب زفاف
 
خودم میدونم چون فهمیدم و حس کردم تو رو و خودم رو. یکی شدنمون رو.
 
احساس میکنم خیلی دوستت دارم. من و میبخشی؟ حاضری برگردی؟

- من بر خلاف تو که میگی رفته بودی که دیگه برنگردی...هیچ جا نرفته بودم
 
که حالا میگی برگرد..اگه تو بعدر از سه ماه امروز من و دیدی من بارها و
 
بارها سر مسیرت میامدم و میدیدمت بدون اینکه بفهمی. میدیدم که چه
 
شادابی و حس میکردم که حتما راست میگفتی و من تو رو اسیر کرده بودم.
 
یه پرنده ای که آزادی میخواست رو تو چنگال خودم و برای خودم نگهداشته
 
بودم
   
- نه مسعود...نه ...هرگز...این من بودم که با بی درایتیم احساس زندانی
 
بودن میکردم. تو هرگز من و اسیر نکرده بودی اما من نمیفهمیدم.اون چیزی
 
که من و اسیر کرده بود فرهنگ غلطمون بود. من هدفم رو از ازدواج نمی -
 
دونستم.. نفهمیده بودم ازدواج یعنی چی؟ برای همین سعی میکردم با این
 
فرهنگ ازدواج اجباری بدون انتخاب خودم  مبارزه کنم اما راهش رو غلط
 
رفتم.با کسی مبارزه کردم که این وسط هیچ گناهی نداشت.من اسیر

باورهای غلط مردم بودم..هنوز هم هستم.هر زمانی به یک شکل.مدتی
 
باور غلطشون در زندگی دخترانه ام اثر میذاشت و من و اسیر میکرد و
 
بعد در زمان متاهل بودنم و بعد خودش رو با حرفهای نیش دار اطرافیان

نشون داد وقتی که به من میگفتن مطلقه ! این مردم همیشه حق زندگی
 
رو از من گرفتن. در واقع اونها بودن که آزادی رو از من میگرفتن و در کنارش
 
خوشبختی رو!! این تو نبودی که من اسیرت بودم.این جامعه بود و مردم.
 
فرهنگ و باور غلط .من هنوز اسیرم اما دیگه فهمیدم که قفس من تو نبودی


دوباره همدیگر رو بوسیدن و دوباره در هم گره خوردن..صدای ترقه های از
 
بیرون میآمد اما هیچ چیز اونها رو به حال نمیاورد در خودشون بودن و غرق
 
در لذتشون.

 با چند ضربه ای که به در خورد مسعود با نگرانی پرسید: منتظر کسی بودی؟

- نه

دوباره به در ضربه ای خورد و صدای کودکی اومد

- صنم جون...صنم جون...بیا بییم دیگه بابا آتیش لوشن کده

صنم خندید و گفت:دوست پسرمه...بهراد...میخواد از آتیش بپره..میای بریم
 
با هم؟

مسعود لبخندی میزنه و میگه: چرا که نه؟

یکی دوبار دیگه همدیگرو  بوسیدن و تند لباس پوشیدن. و دست در دست
 
هم به سمت در رفتن

- سلام بهراد کوچولو

بهراد نگاهی به صنم و مسعود میندازه و نگاهش رو مسعود با اخم میمونه


- سلام صنم جون این آقاهه کیه؟

- این آقا؟ شوهرمه خب

- تو مگه وشوهل دایی؟

- آره

- پس چیا تا حالا نیده بودم؟

- آخه مسافرت بود..بریم اتیش بازی؟

سه تایی رفتن برای پریدن از روی آتیش..هر از چند گاهی صنم بهراد رو
 
بغل میکرد و میبوسید و نگاهی به مسعود میکرد.

-مثل اینکه خیلی دوستش داری؟

- آره اما دوست داشتم یه بچه مثل بهراد خودم داشتم

و چشمکی به مسعود زد و هر دوشون خندیدن..بعد از یه ساعت آتیش
 
بازی صنم زیر گوش مسعود چیزی گفت و از جمع خداحافظی کردن. و با
 
هم سوار ماشین شدن..سر راه گل خریدن و تمام مسیر مثل دو دلداده تازه
 
بهم رسیده حرف زدن..از احساساتشون..از نیازهاشون ،از دلتنگیهاشون و
 
از عشقی که تازه خودش رو نشون داده بود. جلوی در منزلی ایستادن و

زنگ زدن.از پشت آیفون کسی گفت:کیه؟

- پدر منم صنم

گوشی آیفون گذاشته میشه وصنم دوباره زنگ میزنه و اینبار صدای پدرش
 
میاد :مگه نگفتم اینجا نیا

- چرا اما تنها نیستم با مسعودم
                                                                                       پایان
!! نوشته شده توسط ladybird | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦ نظرات ()

قسمت سوم.

صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شد و با صدای خواب آلوده گفت:

-          بله؟

-          صنم

-          سلام بابا

-          سلام

-          خوب هستید؟

-          خوب؟ تو مگه میذاری خوب هم باشیم؟

-          من ؟ مگه من چی کار کردم؟

-          دیگه میخواستی چی کار کنی؟

پتو رو از روش پس میزنه و رو تخت میشینه

-     من چه کاری کردم؟ میشه بفرمایید؟

-    دیشب کجا بودی؟ 

 

-  به مامان زنگ زده بودم گفتم تولد نازنینه

-  مادرت هم گفت تنها نرو

-          مادرم حق نداره به من بگه چی کار کنم یا نکنم؟

-          دیگه خیلی وقیح شدی

-     کجای حرفم وقاحت داره؟ بابا جون من ، از لحاظ قانونی من یک شخصیت حقیقی

 و حقوقی مستقل هستم. من دیگه نیازی به اجازه شما ندارم. میخواستید همین رو

بشنوید؟

-تو حق نداری تنها بری مهمانی

- من هر کاری دوست داشته باشم میکنم

- تو غلط می کنی

-   پدر؟

 

-  پدر و. زهرمار. تو برای من آبرو نذاشتی. مردم چی میگن؟ اون از طلاقت..بعد

خونه گرفتنت و تنها زندگی کردنت حالا هم که تنها پا میشی میری پارتی

-   مردم گه میخورن. به مردم چه؟ کجا آبروبری کردم؟چه کار خطایی از من سر

زد؟ من با شوهرم تفاهم نداشتم طلاق گرفتم ، حقم بود دوستش نداشتم. هم زود

ازدواج کردم هم زور . شما من و زود شوهر دادین. به مردم چه

-   تو چی میفهمی؟

 

- من خوبم میفهمم..تازه خونه جدا گرفتم چون دوست ندارم سر بار شما باشم.

 چون میخوام برای خودم زندگی کنم. چون نمیخوام دم به دیقه یکی چکم کنه. مهمانی

رفتم که رفتم..دست از پا خطا کردم؟ همون مردم بیا ببین بچه هاشون چه کارا میکنن.

- بچه های مردم هر کاری میکنن بکنن ، تو نباید بکنی. تازه تو مطلقه ای

میفهمی؟

مطلقه ام قاتل که نیستم

- ای کاش قاتل بودی

-   پدر!!! 

 

-   دیگه با من حرف نزن. یا خونت و پس میدی میای اینجا زیر نظر من زندگی

میکنی یا دیگه اسمی از من نمیبری. من دیگه از این بیشتر بی آبروییت رو نمیتونم

تحمل کنم

-    ولی

- ولی بی ولی

 

گوشی تلفن از اونطرف گذاشته میشه و صدای بوق اشغال بود که در گوش صنم

یپیچید

*******************************************************

عید نزدیک بود. برای خرید عید رفت اما دل و دماغ نداشت. خونه تکونی مختصری

کرده بود اما نه خیلی مشتاقانه. سه ماهی بود که پدرش قهر کرده بود و اجازه نمیداد

مادر و برادرش باهاش تماس بگیرن.اجازه هم نمیداد که به دیدنشون بره. هرچند،

گاهی مادرش دزدکی زنگ میزد اما میدونست که اگه پدرش بفهمه عصبانی میشه.

نمیتونست درک کنه که چطور پدرش که استاد دانشگاه ست مثل عامی ها فکرمیکنه!!

از اونور هم به خودش حق میداد. برای همین هیچ اقدامی برای آشتی کردن هم

نمیکرد.اینجوری راحت تر بود. دیگه کسی دم به ساعت زنگ نمیزد و اون رها تر بود.

اما خب دلش تنگ شده بود. همینطور که توی خیابون راه میرفت و گاهی جلوی ویترین

مغازه ای میموند و نگاه میکرد ، ناگهان از پشت ویترین چیزی دید که مجبور به

ایستادن و نگاه کردنش کرد... 

 

پراید مشکی وارد پارکینگ شد. صدای جیغ لاستیکش توی پارکینگ بلند میشه. در

جای خودش قرار مگیره. چراغهاش خاموش میشه و بعد موتورش. صنم پیاده میشه.

آروم آروم به سمت پله ها میره. در آسانسور که باز میشه بهراد و مادرش خارج

میشن.

-   سلام صنم جون

-  سلام دوست من خوبی؟

-  مرسی...میبینی یاد گیفتم دیست بگم سلام صنم جون؟

- آره عزیزم.کجا داری میری؟ 

 

-  میم واسه عید لباس بخیم. تازه مامان میخواد بیای بابام هم لباس بخیه..میخوای

بیای شما هم بخییم؟

-   نه عزیزم مرسی من لباس نمیخوام

- یاستی امشب من فیشفیشه دایم. بابا قول داده آتیش لوشن کنه.

-   لوشن نه روشن!

- لوشن! میخواد یادم بده بپیم.

-  آفرین

- میای با من بپیی؟

- آره عزیزم ..حالا یه بوس بده برو مامانت دیرش شده.

 

بعد ازشون خداحافظی میکنه..صدای بچه ها تو راه پله میاد. چند تا واحد دیگه هم پر

شده بودن و همه بچه داشتن که سر و صدا میکردن. صنم وارد آسانسور میشه. طبقه

پنجم که میرسه کلید و تو در میچرخونه و داخل میشه. خونه دیگه بوی تازگی نمیداد.

هیچ جای خونش رو دوست نداشت. وسایل رو جابجا می کنه. میافته به جون خونه و

چیدمانش رو تغییر میده. سعی میکنه از سلیقه دیگری استفاده کنه اما نمیتونه. چایی

میریزه و برای خودش میره سمت پنجره. از پشت شیشه به منظره کوه نگاه میکنه و

نا خود آگاه اشکاش سرازیر میشه. دلش برای یک نوازش تنگ شده بود. حالا می

فهمید که نوازشهای همسرش چقدر دلنشین بود. دلش واسه ناهارو شام درست کردن

تنگ شده بود. برای همراهی با شوهرش. دیگه خیابونگردی ها، مهمونیها و تنهایی

براش جذابیت نداشت. اون حالا تجربه تاهل و تجرد رو با هم داشت اما احساس میکرد

که تاهل بهتر بود. دلش میخواست مسعود لباسهاشو پرت کنه و خودش با غرغر جمع

کنه. دوست داشت وقتی شوهرش بیاد خونه و بپرسه : شام چی داریم؟  ده دقیقه بعد

موظف باشه که شام همسرش رو آماده روی میز بذاره. حتی دلش برای یک شب

عاشقانه تنگ شده بود. تمام چزهایی که زمانی دوست نداشت و هیچ لذتی ازش نمیبرد

 الان میخواست. چشماشو بست انگشتهای مسعود رو روی موها و بدنش حس

میکرد. گرمای نفسش رو روی گردنش احساس میکرد. چرخید و خواست لبهاشو

روی لبای مسعود بذاره که دید خیال بود

                                                                        ادامه دارد....

!! نوشته شده توسط ladybird | ۳:٢٠ ‎ق.ظ | پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ نظرات ()

قسمت دوم

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار میشه.احساس کرد تا بحال انقدر

راحت نخوابیده بود.کش و قوسی به بدنش میده و بلند میشه. دست و صورتش

رو میشوره. صبحانه میخوره و آماده میشه که بره شرکت. توی شرکت با

دوستاش قرار میذارن اولین شب مجردیش رو جشن بگیرن.اون باید یاد می

گرفت که چطور جوونی کنه. تازه 22 سالش بود.همه با هم  سوار ماشین میشن .

و میزنن به خیابون. وقتی رسید خونه احساس سبکبالی میکرد.چقدر بهش

خوش گذشته بود.چقدر مجردی خوب بود. بی دغدغه!چقدر خندیدن. بلند بلند!

هیچکس نگفت عیبه دختر نباید بلند بخنده! یا تو زن شوهر داری خوبیت نداره!

هیچ کدوم پسرایی که میومدن جلو و پیشنهاد دوستی میدادن نفهمیدن که صنم

ازدواج کرده است. هرچند از هیچکدومشون شماره نگرفت. حداقل میدونست

این جنبه مجردی رو خیلی دوست نداره. یا حداقل هنوز دوست نداره. رو تختش

ولو شد و لبخند رضایت روی لباش داشت که تلفن زنگ میخوره.

- بله؟

- صنم؟

- مامان چی شده؟چرا گریه میکنی؟

- خدا ذلیل...ت... نک...نه

- دو دیقه گریه نکن ببینم چی شده؟

- تو آخر سر تا من و جون به سر نکنی راحت نمیشی(صدی گریه پشت تلفن

شدت گرفت)

- مامان؟

- الو صنم جان

- سلام بابا

- آخه دختر نمیگی مادرت نگرانت میشه؟

- واسه چی؟

- موبایلت چرا خاموش بود؟

- خاموش؟

دست میکنه تو کیفش و موبایلش رو در میاره و میبینه خاموشه!

- نمیدونم حتما شارژش تموم شد

- یعنی نباید به ما خبر بدی؟نمیگی نگرانت میشیم؟

- پدر من، عزیز من تا کی من باید یه شما جواب پس بدم؟من مستقلم این و

درک کنید

- این چرندیات رو نمیدونم کدوم پدر سوخته ای تو ذهنت برده. تو الان یک زن

مطلقه ای.هنوزم کم سن وسالی.هزار دام سر رات هست

- من که بچه نیستم

- هستی

- پدر شما حق نداری سر من داد بزنی

- من پدرتم . و حق هرکاری رو دارم.

- شما پدر منی درست ، اما حق ندارید برام تعین تکلیف کنید. من هرجور دلم

بخواد زندگی میکنم. هر جا دلم بخوا میرم. هر وقت دلم بخواد میام.

- تو غلط میکنی.همین بلبل زبونی ها رو کردی که پسره بنده خدا عاصی شد.

همین کار و کردی که خوشبختیت و گرفتی

-تو رو خدا بس کنید. تمام شد. من الان خوشبختم نه اونموقع..دیگه هم اگه

بازپرسی هاتون تموم شد من خسته ام میخوام بخوابم خداحافظ

- خداحافظ

 

هر چی خوشی بود از دماغش ریخت بیرون. زد زیر گریه. چرا یه لحظه راحتش

نمیذاشتن؟

آخر هفته مهمانی نازنین دوستش بود.میدونست مختلطه. پارسال تولدش با

مسعود رفته بود و امسال تنها بود.  سال قبل لباس بی آستین کوتاهی پوشیده بود

اما اینبار ترجیح میداد بسته تر بپوشه.آرایش ملایمی میکنه و آماده رفتن میشه

اما یهو میره سمت تلفن

-   الو مامان جان سلام

-   سلام

-  خوبین

مرسی تو خوبی؟چی کارا میکنی؟

خوبم ممنون

غذا مذا میخوری؟چی میخوری؟میوه میخری؟

بله مامانی همه کار میکنم.آدمم ها! زنگ نزدم جواب پس بدم زنگ زدم

بگم تولد نازنینه ممکنه صدای موبایل رو نشنوم. شب یا دیر برمیگردم یا پیشش

میمونم. نگران نشید.

-  میخوای تنها بری؟

-  نه ! پس با کی میرم؟

خب نرو

برای چی؟

-  آخه یعنی چی؟ تنها میری که چی بشه؟

مامان دوباره شروع نکن. کاری نداری؟

- آخه

خداحافظ

 

گوشی و گذاشت. از زنگ زدن پشیمون شد. با عصبانیت سوئیچش رو برداشت.

و از در زد بیرون.طبقه سوم  آسانسور وایساد در باز شد .همون پسرک کوچولو

با مادر و پدرش وارد شد.سلام کردند و لبخندی بهم تحویل دادن

کوچولو اسمت چیه؟

- بهیاد(بهراد)

-   به به چه اسم قشنگی . چند سالته؟

شه شالمه

-  با من دوست میشی؟

کودک سرش رو به منزله تایید تکون میده

-   منم صنم هستم

-   شنم

- صنم جون مامان.بگو صنم جون

شنم جون

تو پار کینگ از هم خداحافظی میکنن و صنم سوار ماشینش میشه و میره

مهمونی خیلی شلوغ بود.از پارسال شلوغتر.دخترا و پسرا تک و جفت

میرقصیدن. صنم هم به جمع اضافه میشه. رفتارش مثل بقیه دخترا نبود.

یادش اومد پارسال چقدر حسرت میخورد که نمیتونست مثل دخترای جمع جیغ

بکشه باید خیلی موقر رفتار میکرد. مخصوصا که شوهرش هم مثل مردای

دیگه اون جمع نبود. اون کاملا مردونه بود وسنگین. ولی پسرای جمع کم

سن و سال بودن و خیلی امروزی. هرچند که همسرش واقعا خوش تیپ و

خوش لباس بود اما خب ۱۰سال ازش بزرگتر بود و صنم هم مجبور بود متناسب

با شخصیت اون رفتار کنه.

اول تو جمع جوونهای اونجا احساس غربت کرد اما طولی نکشید کم کم راه

افتاد و مثل بقیه جیغ میکشید، بالا پایین میپرید و میخندید و میرقصید، چقدر

راحت بود. احساس آزادی میکرد. بعد از اون استقلال این آزادی هم میچسبید..

چیزی که سالها ازش محروم بود.

 

                                                                                      ادامه دارد...

!! نوشته شده توسط ladybird | ٢:۳۸ ‎ق.ظ | یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ نظرات ()

خوشبختی و آزادی- قسمت اول

 

پراید مشکی وارد پارکینگ میشه. صدای جیغ لاستیکش روی سرامیک

پارکینگ بلند میشه ، در جای خودش قرار میگیره ، چراغهاش خاموش

میشه و بعد موتورش از صدا می ایسته، چند ثانیه ای میگذره و «صنم»

از ماشین پیاده میشه. دزدگیر رو میزنه و یه نگاهی دوباره به داخل پراید

و دوروبر پارکینگ میندازه  وبه سرعت  سمت پله ها میره. پنج پله رو که

بالا میره میپیچه سمت چپ و روی پاگرد منتظر آسانسور میمونه. آسانسور

 از طبقه سوم به همکف میاد .درش که باز میشه پسر بچه ای حدودا ۴

ساله بهمراه مادرش خارج میشن. صنم با لبخندی سلام میکنه و مادرو

کودک هم جوابش رو میدن. وارد آسانسور میشه.عدد پنج رو میزنه و با

صدای موسیقی آسانسور تا طبقه پنجم همراه میشه. از آسانسور خارج

میشه ، دسته کلیدش رو در میاره و در آپارتمانش رو باز میکنه. آپارتمان

بوی تازگی میداد. چراغ پاگردش رو روشن میکنه. کفشهاش رو در میاره

و داخل جاکفشی میذاره. وارد هال میشه. گره روسریشو باز میکنه و

دستی به موهاش میکشه. میره  به سمت اتاق خواب. دگمه های مانتو

شو یکی یکی باز میکنه و مانتو و روسری رو با کیف و روزنامه توی دستش

میندازه روی تخت. توی آینه به خودش نگاهی میکنه. میره دستشویی تا

دست و صورتش رو بشوره. از کف دستاش سیاهی بیرون میزنه . لبخندی

میزنه و با حوله دستاش و خشک میکنه و به سمت آشپزخونه میره. آب و

تو کتری جوش میاره و یک کافی میکس باز میکنه و توی فنجون قهوه اش

میریزه.روی کاناپه ولو میشه. این اولین روز استقلالشه!!!

آپارتمان نقلی رو تونسته بود در محله خلوتی پبدا کنه. از ۱۰ واحد شاید

دو سه تایی ساکن بودن و بقیه هنوز خالی بود. خونه اش شمالی بود و

پنجره هاش یکسره بودن. وقتی پشتش وای میستاد کوه رو میدید. کوه

بلند اما خشک !  تمام وسایل خونه رو با سلیقه خودش خریده بود. از

آشپزخونه تا اتاق خواب.همه چیز اون خونه رو خودش نظر داد. برای همین

دوستش داشت. حالا میتونست اونجور که میخواد زندگی کنه. بلاخره بعد

از سالها به آرزوش رسیده بود. اینکه خودش باشه وخودش..تا بود که با

پدرو مادرش بود و باید تابع اونها می بود. هر کاری میخواست بکنه میگفتن

نه. مگه دختر اینکارو میکنه؟مگه دختر اون کارو میکنه؟ تا مدتها از دختر

بودنش بیزار بود. وقتی هم دانشگاه قبول شد با جنگ و دعوا تونست

خانوادش رو راضی کنه که به شهرستان بره، میخواست مستقل باشه 

و تنها ، اما پدر مادرش با شرط رفتن به خوابگاه بهش اجازه دادن که

شهرستان بره..البته تا حدی تونست رو پای خودش بایسته اما در کل

مقررات خوابگاه، هماهنگی با چهار هم اتاقی دست و پاگیر بود. سال دوم

دانشگاه بلافاصله به اولین خواستگارش پدر و مادر جواب مثبت دادن و

نفهمید چه جوری بله گفت و چطور شد زن خونه.؟  به خاطر تاهل تونستن

انتقالی بگیرن و بره تهران. درسته که شوهرش اجازه درس خوندن و بعدها

کار کردن رو بهش داد اما باز مستقل نبود. وارد خونه ای شد که در عین

شیکی طبق سلیقه شوهرش چیده شده بود.توی هر کاری باید نظر

شوهرش رو تاثیر میداد. بدون شوهرش بیرون نمیرفت.نه که شوهرش

نذاره ، بهش یاد داده بودن که باید همه جا با شوهرش باشه !

وقتی دوستای مجردش رو میدید حسرت میخورد، اونها داشتن به بهترین

نحو از زندگیشون لذت میبردن. درس، کار، تفریح، خرید، مهمانی...هر جوری

که دوست داشتن و هر جایی که میخواستن میرفتن.  یکی دوتاشون که

خونه مستقل داشتن از همه راحت تر بودن. نه جوابی پس میدادن نه نگران

دیر خونه رفتن بودن. دوست نداشتن ازدواج کنن.حق داشتن، ازدواج دست

و پاگیر بود.دوستاش با هر کسی که دوست داشتن رفت و امد میکردن اما

اون باید با کسایی رفت و امد میکرد که شوهرش هم بپسنده. همیشه در

حسرت جوونی کردن و شیطنتهای زمان دختری بود. ازدواج زود هنگامش

با کسی که دوستش نداشت یه این حسرت دامن میزد. دوستاش حداقل

با یکی دو پسر دوست شده بودم و بیشترشون عشق رو حداقل یکبار

تجربه کرده بودن و از تجربه هاشون استفاده میکردن. با کسی که دوستش

داشتن روزهاشونو سپری میکردن بدون هیچ تعهدی. اما صنم میبایست ناهار

درست کنه، شام درست کنه، خونه تمیز کنه. دوستاش حتی با اینکه مجرد

بودن از روابط جنسی بیشتر اطلاع داشتن و اون رو لذت بخش توصیف

میکردن. اما اون با داشتن شوهر هیچ لذتی در این رابظه نمیدید..به نظرش

فقط یک رفع نیاز بود! یاد شب اول ازدواجش افتاد.وقتی که خسته از مراسم

عروسی توی خونشون مستقر شدن.حتی نمیدونست چه کار باید بکنه؟

وقتی شوهرش طرفش اومد و خواست که لباش و ببوسه وحشت زده

صورتشو کنار کشید. در تمام لحظه ای که شوهرش محتاطانه داشت مراحل

یک رابطه زناشویی رو پیش میبرد صنم فقط وحشت زده به سقف نگاه

میکرد و با دردی که در درونش پیچید وحشتش دو برابر شد. هیچ چیز

نمیدونست و هرگز نتونست حداقل در این رابطه موجبات خرسندی شوهرش

رو فراهم کنه.تا مدتها وحشت رو در خودش حس میکرد و بعد از مدتی که

فهمید این جزیی از زندگیشه مثل خیلی چیهای دیگه عادت کرد و تحمل..

البته همسرش هم دیگه مثل اوایل نبود. خیلی سریع و روتین هم آغوشی

میکرد و بعد میخوابید. خوابیدن اون احساس آرامش رو به صنم میداد.

همیشه مورد هجوم سوالهای دوستاش در زمینه س ک س قرار میگرفت

اما نمیتونست جواب درستی بده. از اشتیاق دوستاش برای دونستن

متعجب بود به نظرش چیز جالبی نبود اما چیزهایی که از اونها میشنید با

چیزی که خودش تجربه میکرد خیلی فرق داشت.

همینطور که در افکارش غوطه ور بود و فنجانش خالی میشد صدای زنگ

تلفن از جا پروندش.

-الو صنم جان؟

-سلام بابا

-خوبی دخترم؟

- مرسی

- چه کار کردی

- تازه رسیده بودم خونه داشتم استراحت میکردم

- باشه مزاحمت نمیشم بابا جان.در و خوب قفل کن. میخوای شب بیام

پیشت؟

-نه بابا جون.من راحتم

- تنهایی نمیترسی؟

- نه پدر من بچه نیستم

- خلاصه هر کاری داشتی به من بگو

- چشم

- مواظب خودت باش دخترم.خدا حافظ

-مرسی که به فکرمید خداحافظ

 گوشی و گذاشت و  زیر لب غرولند کرد. کی میخوان دست از سرش

بردارن؟ تلویزیون رو روشن کرد بین پنج کانال چرخید و چیزی پیدا نکرد.        

- باید در اولین فرصت ماهواره بخرم اما آخه به کی بگم بیاد و نصب کنه؟

 - ولش یکی رو پیدا میکنم. بلاخره که چی؟ باید از پس کارام بر بیام.

ساعت نه شده بود.خوشحال بود که دیگه مجبور نیست موظف باشه سر

یه ساعتی غذا آماده کنه وبخوره.سمت یخچال رفت.تخم مرغی برداشت.

از فریزر هم یه بسته سبزی و گوشت در آورد و گذاشت تا یخش وا بشه.

تخم مرغ رو نیمرو کرد و خورد.چقدر تنهایی شام خوردن لذت بخش بود.

اصلا چقدر تنهایی خوبه..برای فردا هم قرمه سبزی بار میذاره . لپ تاپش

رو بر میداره وشروع به تایپ تحقیقش میکنه. حسابی سرگرم تایپ بود.هر

از گاهی به آشپزخونه میرفت و به غذاش سر میکشید. ساعت از ۱ گذشته

بود لپ تاپش رو میبنده..گاز رو خاموش میکنه و غذا رو تو یخچال میذاره. 

 لباسهاشو یکی یکی در میاره و لباس خواب میپوشه آماده خوابیدن میشه

که دوباره تلفن صدامیخوره

 -  بله؟

- الو صنم

سلام مامان

- خوبی؟

مرسی شما خوبید؟

- چه خوبی تمام فکرم پیش توست

-  برای چی؟

-  آخه چطور داری تنها زندگی میکنی؟تو اون برو بیابون

برو بیابون کدومه مامان جان؟

بذار امشب بیام پیشت

نه لازم نیست

-  آخه...

مامان دو دیقه تنهام بذارید خسته شدم.بچه که نیستم

تو صد سالتم بشه بچه ای.تو که مادر نیستی

باز آبغوره گرفتی؟ اخه یعنی من نمیتونم از پس خودم بر بیام؟

نه تو این جامعه کثیف

مامان جان دیگه دوره این حرفها گذشته..جامعه هم کثیف نیست.تازه من

تمام در و پنجره هام قفله..ساختمونمون امنه. بیخور نگران نباش..اگه هم

اجازه میدی من برم بخوابم خسته ام

من نگرانتم

- مرسی اما نمیخواد..خداحافظ

- خدا ازت نگذره دختره سرتق..

گوشی رو میذاره که بیتشر از این نفرینهای مادرش رو نشنوه...و توی

رختخوابش جا خوش میکنه. کمی این پهلو اون پهلو میشه تا بخوابه.

!! نوشته شده توسط ladybird | ۱:٥۱ ‎ق.ظ | سه‌شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦ نظرات ()

 

ساعت ۴باهاش قرار داشتم.سعادت آباد تو ی یه پارک خلوت.جای خوبی انتخاب

کرده بود.دل تو دلم نبود.اما احساس بدی هم داشتم.احساس میکردم نکنه دارم

خیانت میکنم.؟ولی خب من که خیانت نمیکنم.آخه من امیرو دوست نداشتم. اما

اگه نداشتم چرا یه جوریم؟ولی نه فقط کنجکاویه.امروز ببینمش دیگه تماسم و باهاش

قطع میکنم.اما اگه قطع بشه من با کی درد دل کنم.؟خب حالا که دیگه مشکلی ندارم

با شاهین درد دل میکنم..اه....خسته شدم چقدر فکرای ضدو نقیض دارم.وای خدایا

بهم کمک کن.

ساعت ۴:۳۰ شد و نیامد.تا ۶ موندم.دیگه باید میرفتم خونه تا شاهین نرسیده.پکر

شده بودم.چرا انقدر منتظرش موندم؟یعنی من به شوهرم خیانت کردم؟نه نکردم..

اما اگه نه چرا اینهمه انتظار کشیدم برای یه مرد غریبه..اصلا چرا پکرم؟خب انتظار

آدم و پکر میکنه دیگه مگه نه؟وای دارم دیوانه میشم...

-کجا بودی؟

-اِِِ تو خونه ای؟چه زود اومدی؟

- پرسیدم کجا بودی؟

-مگه شیرین نگفت کار داشتم.

-چرا اما چی کار؟

-.وا خب کار داشتم دیگه..چته تو...چرا چراغا خاموشه؟

چراغارو روشن کردم سعی کردم طبیعی باشم.خیلی جا خورده بودم شاهین

خونه بود.

-اتفاقی افتاده؟

- نه

-اوهوم

رفتم تو اتاق لباسامو در آورم.یه نگاه تو آینه کردم، صورتم یه جورایی شاداب نبود.

گلوم بغض داشت.با بی میلی رفتم سمت آَپزخونه روی میز یه دسته گل بود

-وای چه گلهای خوشگلی واسه منه؟

- نه واسه زن همسایه

-پس اینجا چی کار میکنه؟

-امشب سالگرد اولین روز آشناییش با شوهرش بود خریدم براش ببرم

یکه ای خوردم و پرسیدم:

-امروز چندمه؟

-چه میدونم از خودت بپرس

به تقویم روی میز نگاه کردم.20 اردی بهشت..اولین روزی که با شاهین آشنا شده

بودم

-عزیزم معذرت میخوام انقدر مشغله فکری دارم که یادم رفته بود

رفتم بغلش و بوسیدمش.یه کم با موهاش بازی کردم و دوباره بوسیدمش.

-حالا شام واسه شوهر عزیزم چی درست کنم

-هیچی میریم بیرون

-کجا؟

-همون جای همیشگی

-بهتر نیست خونه بمونیم؟دوتایی با هم جشن بگیریم؟این گلهای خوشگل و رو میز

بذاریم..شمع روشن کنیم....عاشقانه

- هر جور راحتی...غذا درست میکنی یا بگم بیارن؟

خیلی دوست دارم خودم درست کنم.اما راستش خسته ام.و البته ترجیح میدم

بیشتر پیشت بشینم..یه چشمکی بهش زدم و بوسیدمش.اما پسم زد و گفت:

چرا خسته؟

-همینجوری.میدونی که تو این شهر یه بیرون بری و بیای خسته ای

-بشه.

همینجور که داشت سفارش غذا میداد منم فکرم رفت پیش امیر..چرا نیومد؟اون که

خودش اصرار داشت؟

-پخه

-واییییی شاهییییییییین.

-تو فکر بودی؟

-ها....نه/....یعنی آره

 

-فکر چی؟

-هیچی

-پکری...نگام کرد

- نه چرا پکر؟

- چرا یه جیزیته

-نه به خدا فقط خسته ام که اونم با یه دوش رفع میشه

- مطمئنی؟

_آره بابا

باشه پس تا شام بیاد من میرم پای کامپیوتر آوردن صدام کن.

نوع سوالاش یه جوری بود.امشب همش بازجو بود.نکنه شیرین چیزی گفته؟

ولی نه شیرین مطمئن تر از این حرفهاست یه لحظه دوباره فکر امیر اومد تو ذهنم

اما بلافاصله بیرونش کردم.امشب شب قشنگیه..فقط نمیدونم چه جوری به شاهین

بگم دلم بچه میخواد.دیگه چند وقتی بود قرص نمیخوردم دکتر گفته ممکنه با اولین

تماس بدون مصرف قرص حامله بشم.و شاید امشب....اما چه جوری به شاهین بگم..

سر شام؟یه راست برم سر اصل مطلب یا نه؟یه لحظه به عکس دو نفریمون که روی

میز بود نگاهی کردم..چقدر دوستش داشتم.چه حیف دوسال از زندگیمونو خراب

کردیم.دوباره امیر اومد تو ذهنم آخه اون بود که من و به شاهین دوباره نزدیک کرد.

اما لعنتی نیومد امروز..شاید عذاب وجدان گرفت..شاید فکر کرد درست نیست با یه

زن شوهر دار قرار بذاره.شاید زنش بویی برده..زنا خیلی تیزتر از مردان...شاید...

با زنگ در به خودم اومدم.

-شاهینم...عزیزم بیا شام بخور

شاهین که اومد رو میز پکر شده بود...سعی کردم حرف بزنم.اما دیدم حوصله نداره..

حالا چه جوری حرفی که میخواستم باهاش در میون بذارم وبگم...این چرا اینجوری

شده یهو...

-شاهین؟

-هوم

-مثل اینکه تو یه چزیته

- نه منم خسته ام ...

-گفتم که خستگی با یه دوش از بین میره...

-نه ترجیح میدم بخوابم

-اِِِاِ...من کارت داشتم

- چی کار؟بذار واسه بعد..تو که اصولا کارات مهم نیست

-شاهین؟چرا یهو اینجوری شدی..تو که سر حال بودی...

-خب دیگه...شبت بخیر

-شب بخیر.

خیلی عجیب بود..نمیدونستم چی بگم.دیوانه شده، اولش اون همه ذوق داشت حالا...

اصلا سر از کارش در نمیارم.همینه دیگه هر وقت شدیدا احساس میکنم دوستش دارم

این جوری میکنه...اه ای کاش میشد با امیر حرف بزنم اون حتما راه حلی داشت..

رفتم پای اینترنت.میخواستم ایمیل بدم به امیر.هم گله از اینکه چرا نیومد هم ببینم با

این کار شاهین باید چه جوری رفتار کنم.سراغ میل باکسم که رفتم دیدم یه ایمیل از

شاهین دارم.لبخدی زدم حتما میخواسته بازم سورپرایزم کنه واسه این شب.بازش کردم

و خوندم:

 

«نسرین من!زندگی ما با عشق شروع شد.اما تو کارهایی کردی که هر روز از هم دور

شدیم.چند وقتیه فکرم مشغول زن دیگه ای شده »

به اینجا که رسیدم دوباره خوندم.باورم نمیشد اینقدروقیحانه بنویسه.خواستم دیگه

نخونم اما وسوسه شدم ببینم چه حرفی داره دیگه

«..این زن غریبه نیست.اولش فکر کردم غریبه است اما نبود آشنای آشنا بود..اخلاقش

عین تو بود..اما بخاطر من خودشو عوض کرد.شد اونی که من میخواستم.بدون اینکه

من بفهمم...نه بذار حقیقت و بی پرده بگم:نسرین!نه ببخشید فرشته من همون امیرم..

همون امیری که تو براش از شاهین گله میکردی.اولش فکر نکردم تویی..دلم هم

نمیخواست تو باشی که انقدر از شوهرت گله داشته باشی..یه کم شک کرده بودم

اما نمیخواستم فکر کنم زن من میتونه با یه غریبه انقدر راحت سفزه دلش و باز کنه.

دلم نمیخواست باور کنم.اما تغییر رفتارت به من میگفت خودتی.دعواهامون و هر بار

برای امیر میگفتی.امیر خود من بودم من فقط اسمم و دروغ گفته بودم و خب مثل تو

هم تمام حواشی زندگی مو نمیگفتم.فقط احساس کردم باید چیزهایی که از تو میخوام

و از زبان امیر بگم.آره من دلم میخواست زنم کدبانو باشه.دوست داشم وقتی میام

خونه عطر غذایی که همسرم درست کرده خونه رو پر کرده باشه..اینارو گفتم و دیدم

چند روز بعد تو این کار و کردی..تو داشتی میشدی یه زن کدبانو..من دیگه گله ای از زنم

نداشتم چیز دیگه ای ازش نمیخواستم زن من تمام زندگیم بود و همه چیزش خوب بود.

اما تو هنوز از شوهرت گله داشتی .من همون آدم بود لاما تو به من امیر طور دیگه ای

نگاه میکردی.من و خوب میدیدی و شاهین رو بد.در عین اینکه داشتم مطمئن میشدم

خودتی دعا میکردم نباشی.بهترین راه قرار گذاشتن بود.وقتی بهت پیشنهاد دادم دعا

میکردم قبول نکنی..دلم میخواست بنویسی:دوستم بخاطر تعهدم به همسرم نمیتونم..

دوست داشتم بخونم.نه من امروز سالگرد آشناییمونه نمیتونم...دوست داشتم خیلی

چیزای دیگه بخونم.که نشان از تعهد یک زن به همسرش باشه.نه فقط چون تو نسرین

بودی شاید هر زن دیگه ای بود جواب رد برای من بهترین بود.اما دیدم برام یه بغل

فرستادی و نوشتی بی صبرانه منتظر این پیشنهاد بودم.سقف روسرم خراب شد.اما

گفتم نه..اشتباه میکنم این نسرین نیست.تا پارک اومدم.گوشه ای موندم قصد

نداشتم سر قرار برم چه تو باشی چه دیگری چون امشب میخواستم با تو جشن

بگیرم.شیرین گفته بود رفتی بیرون و کار داری.همزمانی بود اما تو دلم امیدوار بودم همه

اینها تصادفی باشه و تو هم رفته باشی برای من گلی بخری به عادت هر سال و این

تلخی چند ماهه زندگیمونو از بین ببری.آمدی...نگاه کردم...وای خودت بودی خود تو!

فرشته همون نسرین منه! میخواستم بیام بزنمت.اما دیدم طور دیگه ای امتحانت کنم.

برگشتم خونه..تا 7 نیومدی یعنی بیش از یه ساعت منتظر امیر موندی.و من تنها منتظر

تو.آمدی پکر و عصبی.سعی کردی آروم باشی اما بغض داشتی من هم سعی کردم

عادی باشم اما..هر لحظه که نگاهت کردم تو فکر بودی...حتما به امیرت فکر میکردی...

و حالا نسرین یا فرشته به پاس تعهداتت به من،به خاطر اینکه شاهین زندگیتو به امیر

مجازی فروختی و چون قلبت مال امیره در همین شب که یاد آور آشنایی زیبامون بود

از تو میخوام شب جدایی تلخمون باشه..»

با بهت از صندلی بلند شدم...در اتاق بسته بود..چند ضربه زدم.

-شاهین

دستگیره رو کشیدم درو قفل کرده بود.

- شاهین خواهش میکنم..در و باز کن..شاهین منم حرف دارم...باز کن تو رو خدا

زدم زیر گریه..

شاهین تمام مشکل ما اینه که هیچوقت حرف اون یکی رو گوش نکردیم...من

میخواستم بهت یه چیزی بگم

  شاهین در وباز کن...شاهین تو رو خدا به حرفای منم گوش کن...من دوستت دارم..

 هیچوقت امیر و دوست نداشتم تو اینجوری برداشت کردی..

 شاهین من نقشه های زیادی برای زندگیمون دارم...لج نکن بیخود..

 شاهین در وباز کن....تو که خودت میدونی من با کمک خودت زندگیمونو درست کردم...

-اگه نمیخواستم که نمیکردم..شاهین...شاهین د آخه منم حق دارم حرف بزنم در و باز

کن...جوابم و بده...

***********

-دختره احمق دیدی با خودت چی کار کردی؟چند دفعه گفتم نکن....حالا بشین آبغوره

بگیر

-خب اشتباه میکنه من بهش خیانت نکردم..اون اصلا حرفهای من و گوش نداد.تازه

اگه اینطوریه خودشم خیانت کرده.اونم اول نمیدونست که منم..پس داشت با یه زن غریبه

حرف میزد..

-خب دیگه قربونت برم اینجا ایرانه...عرفمون هم که قربونش برم حق هر غلط کاری رو به

مردا میده اما به زن نه...دیگه ما هم داریم تو این عرف و جامعه رندگی میکنم باید

بسوزیم و بسازیم..اما میدونی ،شاهین بهم گفت دفعه اول احساس گناه کردم ولی

چون شک داشتم نسرین باشه ادامه دادم ولی نسرین یه بار هم شک نکرد...

-خب نفهمیدم چون اون نمیومد همه چی و بگه و من بفهمم زنش چقر شبیه منه

که هیچ اصلا خود منم.اما من همه چی و میگفتم..

-حالا هر چه هست اون از دفعه دوم قصد امتحان تو ور داشت ولی تو..

-منم قصد درست کردن زندگیم...

-حالا کاریست که شده به جای آبغوره گرفتن فکر کن چه جوری باید تو دادگاه حرف

بزنی که زندگیت نپاشه.

-وای شیرین نگو...من نمیخوام...نمیخوام زندگیم بپاشه...من شاهین و دوست دارم

-گریه نکن...عزیزم تقصیر خودته..شاهین درخواست طلاق داده...حالا ایشااله از خر

شیطون میاد پایین

-اصلا غلط کرده من نمیخوام جدا بشم مگه شهر هرته...من نمیخوام

-خب حالا آروم بذار قاضی درست میکنه..

**************

-نسرین چی شد

-طلاق

شیرین گریه اش در اومد رفت سمت شاهین و یه تف به سمتش انداخت.آخرین

نگاهم و به شاهین انداختم...و بی هوا رامو گرفتم و رفتم.زندگی من که تازه داشت

زیبا میشد تازه میخواستم به یه خانواده کوچیک تبدیلش کنم به همین راحتی

گسست و من ماندم این سوال بیجواب:چرا ما آدمهاانقدر خودخواهیم و حرفهای

همدیگر رو نمیشنویم؟

!! نوشته شده توسط ladybird | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦ نظرات ()

 

 - به به چه عجب ما نسرین خانوم و یه بار سر حال دیدیم.آشتی کردین الحمدالله؟

-  چشم نداری ببینی؟نه آشتی نکردم،خیالت جمع!

- به جان نسرین اگه اخلاق گهیت و نمیشناختم تا حالا باهات دوست نمیموندم

- دلتم بخواد،نکبت!

وقتی شیرین و حرص میدادم کیف میکردم.15 سالی بود دوست بودیم.وقتی شرکت


شاهین واسه کار اومدم ازش خواسم شیرین رو هم استخدام کنه.شیرین مثلا دوست

من بود اما تو دعواها حق به جانب شاهین میداد.واسه همین دوست داشتم لجشو

در بیارم و اینجوری تلافی کنم.

- شیرین...پیس..پیس

 بهم نگاه کردو جواب نداد.

- شیرین ،خره باهات کار دارم

- خب بگو

- نه نمیشه

- چرا؟

- خصوصیه

- برو بابا ...کار دارم

- دِ گندت بزنن،دارم میترکم.بیا آشپزخونه کارت دارن

- باز میخوای منت شاهین و بکشی از من کمک میخوای؟خب کاری نکن که منت

بکشی.

- برو بابا تو هم که همه چی و به اون الاغ نسبت میدی.بیا کارت دارم .مهمتره.

- مامان شدی؟

- وای ی ی ی،به خدا آخر از دستت دق می کنم میای یا نه؟

- آره بابا

رفتم تو آشپزخوه و به مستخدممون گفتم بره بیرون.شیرین اومد تو و گفت:چیه کار

مهمت؟

- دارم میترکم

- چایی بریز بخورم

- ول کن..فقط گوش کن.جان نسرین بین خودمون بمونه

- چیه؟

- بگو جان نسرین

- خب آخه...

- آخه نه،بگو

- جان نسرین

- من دیروز چت کردم

- چی کار کردی؟!!!

- چت

- حالت خوبه؟مگه بچه ای؟

- کی گفته چت مال بچه هاست؟

- تو مگه شوهر نداری؟

- مگه چت مال شوهر یاببی؟یا زدن ورود بانوان متاهل ممنوع؟

- نخیر اما میدونی که

- اتفاقا با یکی عین خودم چت کردم

- یعنی زن مثل تو دیوانه بود؟

- نخییر.زن نبود مرد بود!

- تو چی کار کردی؟

- - آروم...دارم برات درد دل میکنم

- گه خوردی!من الان به شاهین

- دستشو گرفتم که از در نره بیرون

- دیوونه بشین.این بود قسم جون نسرینت؟

- نمیدونستم برای چی قسم میخورم

- شیرین..بذار حرفم و بزنم

- نمیخوام بشنوم

- احمق

- خودتی.میفهمی چی کار کردی

- بابا هر کی ندونه فکر میکنه شب رفتم... لا اله الا الله.دهن آدم و باز میکنه

- والله تو انقدر احمقی که ممکنه

- خفه شو ..یه دیقه به حرفم گوش کن

- ن م ی خوام

- شیرین

- کوفت

- خواهش میکنم.مرگ من!
     

ملتمسانه نگاش کردم و اون با غیض نگام کرد

- بتمرگ

- الهی بمیرم واسه دوست گلم

- خبه حالا

با دستش من و که رفته بودم ببوسمش پس زد.تمام مکالماتم و با امیر براش گفتم..


***********

-نسرین حواست هست داری چی کار میکنی؟

-آره مگه چی کار میکنم؟برای یه غریبه که نه من و میشناسه نه شوهرم و درد دل

میکنم.نمیدونی چقدر آدم سبک میشه.

-آخه به نظرم تمام ذهنت شده اون غریبه

-نه بابا دیوانه ای؟الحمدالله تو این دو هفته با شاهین دعوام نشده.در ضمن احمق

 جون من شوهرم و دوست دارم حالا یه کم تفاهم نداریم دلیل این نمیشه که بخوام

ازش دل بکنم.

راستش با امیر صحبت میکنم و انتظاراتش و از زنش میگه میبینم گاهی شاهین حق

داره و من درک نمیکردم.البته بر عکسشم صادقه.عین همین و امیر میگه.

-خلاصه از من گفتن.

*********

-به به چه عجب ما شام به جای همبرگر و سوسیسو ناگت و هزار کوفت و زهرمار

دیگه بعد از مدتها دست پخت خانوممون رو خودی

-تو اصلا نمیتونی جلوی اون زبونت رو بگیری نه؟

-آخه خداییش شگفت زده شدم..ا....و....م،چه خوشمزه هم هست فقط یه کم طعم

سوختگی میده

-اِ چرا دروغ میگی؟

-شوخی کردم.دست پختت بزنم به چوب خوب شده.با اینکه هیچوقت غذا درست

نمیکنی!

-بی لیاقت.عوض تشکرته؟

با عصبانیت از میز شام بلند شدم و ظرف غذاهارو برداشتم و ریختم سطل آشغال

- اِِاِ.غذارو چرا ریختی؟باز شروع کردی؟

- حرف نزن..

*************

-بفزما اینم از یه بار مهربونی کردن.میبینی چه جور گذاشت کف دستم.پسره بی

لیاقت

-خب عزیزم محل نمیذاشتی.داشت اذیتت میکرد محل نباید میذاشتی که ساکت شه

-تو هم که همش ازش دفاع کن

-نه دفاع نمیکنم اما بلد نیستی خره،شوهرت لم داره

-نکنه زنش بودی و خبر نداشتیم

-بی شعور

-آخ اگه بدونی امیز چه مردی.ای کاش شاهین مث اون بود

-نسرین داری خطرناک میشی

-نه بابا اون بهم گفت برای شوهرم شام درست کنم.گفت مردا دوست دارن زنشون

شام درست کنه نه همش غذای بیرون.فکر کرد همه مث خودشن که تشکر بلد باشن

نمیدونست من با یه احمق بی لیاقت طرفم

-میگم شاهین داشت سر به سرت میذاشت

-من تحمل ندارم.چقدر زحمت کشیده بودم شام و خوب درست کنم.

-حالا بسه انقدر گریه نکن.چیزی نشده که.بلاخره اونم یاد میگیره این اخلاقشو بذاره

کنار.شما ها باید باهم حرف بزنین به جای کل کل.پاشو برو صورتتو بشور.


********

- شیرین...شیرین

-ها

- من ....من

- اوه جه هولی اول نفس تو تازه کن بعد بگو

نفس عمیق کشیدم .

-من بلاخره قراره فردا امیرو ببینم

-چی؟

-فردا...امیر...و...میبینم.

-دیگه گندشو در آوردی الان به

دستم و جلو دهنش گرفتم

-هیس...خواهش میکنم.خواهش میکنم به هیچکس نگو قول میدم قسم مخورم

همین یه بار اونم برای حس کنجکاوی ببینمش

-دروغ میگی.تمام فکرت شده این مردک بی غیرت اینترنتی که معلوم نیست کیه پدر

سوخته شارلاتان

-شیرین به خدا خیلی بهم کمک کرده.دعواهای من و شاهین به حداقل رسیده تقریبا

هیچ شده.من خودم و خیلی تغییر دادم و همه کارایی که شاهین و عصبانی میکرد رو

دیگه انجام نمیدم.کی اینارو بهم یاد داد؟فقط امیر.اون بهم کمک کرد که من زندگیم و

بسازم دوباره وگرنه فکر کنم به جدایی میکشید.من باید ازش تشکر کنم.آخه حالا که

دعواهامون کم شده و با هم کنار میایم دیگه میخوام از خر شیطون بیام پایین و بچه

دار بشم میدونی که شاهین چقدر بچه دوست داره.ولی هنوز بهش نگفتم.خب اینارو

امیر بهم کمک کرد که من زنگیم قشنگ بشه.

-یعنی مرتیکه بیشرف بهت گفته بچه دار شی؟

-نه بابا..من که نمیذارم ت مسائل خصوصیم دحالت کنه!اون باعث شده من عقاید م

تغییر بدم و خب یکیش همین که در مورد بچه تغییر عقیده دادم

-من نمیدونم.هر کاری میخوای بکن

-هوام و داشته باش.زودتر میرم به شاهین بگو کار داشتم.

- باشه

-شیرین به خدا من شوهرم و دوست دارم.الان بیشتر.چون دیدم خیلی از مشکلاتمون

رو خودم سبب میشدم.حالا عوض شدم اونم باید یه کم عوض کنه خودشو

-خوب حالا

- به خدا دوستش دارم باور کن.یه تار موهاشو به هیچ آدم دیگه نمیدم

-میگم خب حالا دیگه بسه حوصله ندارم .
 

                                                                                                   ادامه دارد...

!! نوشته شده توسط ladybird | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | دوشنبه ۳ دی ،۱۳۸٦ نظرات ()